|
زان یار دلنوازم، شکریست با شکایت! / گر نکته دان عشقی، بشنو تو این حکایت!
گمان می کردم که من هر چه بگویم و بنویسم، او مرا خیرخواه
خود می داند و نقدهایم را بالای سرش می گذارد و مبتنی بر رهنمود امام صادق(ع)، از
اینکه عیوبش را به وی هدیه کردم، مرا بهترین دوست خود پنداشته و اظهار امتنان می
کند!
بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم / یا رب مباد کس را،
مخدوم بی عنایت!
گمان می کردم که به سبک روزهایی که بر ما گذشت، می توانیم
در آینده با هم بدون تعارفات معمول، صادقانه و کاملاً شفاف تر از همیشه حرف بزنیم
و واژه ها با همه تلخی ها، خدشه ای بر روابط و عواطف ما ایجاد نمی کنند
کد خبر : 00670 تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹
گمان می کردم که پیوند ما ، عقد اخوت جاودانه ای است که
هیچکس نمی تواند آن را بگسلد و دوستی ما در حدی است که اصطلاحاً کتک خور و حرف خور
ما مستعد پذیرش خیلی چیزهاست و هیچکس نمی تواند بین ما جدایی انداخته و ما را به
مرزهای بدبینی رهنمون سازد!
رندان تشنه لب را، آبی نمی دهد کس / گویا ولی شناسان، رفتند
از این ولایت!
گمان می کردم که او با این همه عناوین مدیریتی، تجربه بالا
رفتن مقام را داشته و حال و هوای بالا و بالایی ها، او را جوگیر نمی کند و خاله زنک
ها و خالی بندها و دیگران مشابه آنها را شناخته، و اینقدر زود دوست فروشی نمی کند!
گمان می کردم که غضنفر، مارادونا(مهاجم حریف) را کنترل می
کند و از کار می اندازد و مارادونا هرگز نمی تواند از دفاع تیم ما، مهاجمی برای تیم
خود بسازد و گل به خودی بزند!
در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا / سرها فکنده بینی، بی
جرم و بی جنایت!
گمان می کردم که با آمدن او فریاد من رساتر شده و حالا
بدون دغدغه حرفهایم را در بالاترین سطوح به کرسی می نشانم!
گمان می کردم که او ولی نعمتان خود را فراموش نکرده و دست
رد به آنها نزده و بر پیشانی آنها لگد بی مهری فرود نمی آورد!
گمان می کردم که بوی قدرت او را مست موقعیت نمی کند و حرمت
دوستان قدیم را نگه می دارد و شمشیرها را از رو نمی بندد!
در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود / از گوشه ای برون آی،
ای کوکب هدایت!
گمان کردم که او یوسف وار دست برادران خود را گرفته و آنها
را از حضیض ذلت به رفیع عزت می رساند و این همه دوستان و برادران دیروز را که به
خطا و یا جفا، رشد نکرده و در جا زده اند، با خود به اوج می برد!
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان،
وین راه بی نهایت!
گمان می کردم که در دل ایشان همان می گذرد که در زبان او
جاری است و حداقل در ایشان همزبانی و همدلی با هم انطباق دارند!
گمان می کردم که در ایشان معرفت معنوی، قوی تر از منفعت
فردی و طیفی و نیز محاسبات معمول اما غیر منصفانه در عرصه های قدرت است!
اگر چه بعضی از گمان های من درست بود، اما ظاهراً بیش از
گمان های درست، گمان های غلط نیز داشتم که امروز مرا می آزارند و از آن همه
حمایتهای یکسویه و بی حد و حصر که باران تهاجم دیگران را به جان خریده و به اغماض
می گذشتم، احساس خوبی نسبت به خودم ندارم!
امروز دوستان مشترک ما با من تماس می گیرند و از قول ها و
وعده های فراوان محقق نشده ایشان، گله می کنند و من جز دعوت آنها به سکوت و آرامش
و لزوم فرصت دادن به ایشان و تمدید صبر، هیچ دم بر نمی آورم! چون گمان می کنم که
همراهی با آنها، تف سر بالاست!در حالیکه برداشت من این است که آنها مثل میوه های
رسیده اند و اگر هم اکنون دیده و چیده نشوند، در آینده بهره امروز را
ندارند!
البته یادآور می شوم که جنس شکایت آنها با جنس گلایه من کمی
متفاوت است، چون حقیر در شرایط فراخوان و بکارگیری نیستم و از ایشان حکم و حاکمیت
بر ولایتی را خواهان نبوده و نیستم و کلاً مطالبات مادی و قدرتی و غیره ندارم و
مطالبات من معرفتی بودند که متاسفانه از آنها دریغ گردید!
بالاخره این هم یک تجربه جدید بود که بر تجربیات قبلی
ام اضافه شد، تا من در آینده، اینچنین یکسویه احساس دوستی و محبت نکنم و بی گدار و
جسورانه به آب نزده و همه برگه هایم را رو نکرده و همه کوپن هایم را برای کسی نقد
نکنم!
هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم / جور از حبیب خوشتر، کز
مدعی رعایت!
در پایان غزل دلنشین حافظ را که از آن پراکنده استفاده
کردم، کامل ارائه می کنم تا بیشتر در آن تامل گردد :
زان یار دلنوازم، شکریست با شکایت! / گر نکته دان عشقی،
بشنو تو این حکایت!
بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم / یا رب مباد کس را،
مخدوم بی عنایت!
رندان تشنه لب را، آبی نمی دهد کس / گویا ولی شناسان، رفتند
از این ولایت!
در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا / سرها فکنده بینی، بی
جرم و بی جنایت!
در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود / از گوشه ای برون آی،
ای کوکب هدایت!
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان،
وین راه بی نهایت!
هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم / جور از حبیب خوشتر، کز
مدعی رعایت!
امیدوارم که این تجربه به موارد معدود، محدود گردد تا مقدمه
بدبینی و منفی نگری را در من فراهم نیاورده و دیگران را از حسن رفاقت خویش محروم
نکنم و کلاً این واقعه را ملاک قضاوتهای بعدی ام قرار ندهم و یا بعبارتی این صحنه
ها را یک اتفاق و استثناء تلقی کرده و آن را اپیدمی و فراگیر نپندارم و به همه
مسائل و رویکردهای آینده، تعمیم ندهم!
صادقعلی رنجبر-عضو هیئت علمی دانشگاه
|